سکانس اول
دندونام درد می کرد ؛ از لثه ها گه گاهی خون میومد؛ یه شب تو جلسه قرآن سیب که می خوردم ، لثه هام خونی شد؛ دکتر خلیلیان کنارم نشسته بود .
دکتر : دندوناتو ببینم ؛ اُوه اُوه اُوه بوی عفونت از لثه هات میاد ؛ حتما برو دندون پزشک حتی شاید بگه دندونات رو بکشی ؛ شایدم عمل !
حسابی ترسیدم ؛ بدنم به لرز افتاد ؛ آخه خاطرات بدی از دندون پزشک دارم .
سکانس دوم
18:00 ، دندون پزشکی ، سالن انتظار ، جیغ های گاه و بی گاه بیماران ، اشک های کودکان .
شب است و داد و فریادست و آه است و من
سکانس سوم
با نرم افزارهای موبایلم ور می رفتم ؛ حبل المتین رو باز کردم ؛ چشمم به قسمت استخاره با قرآن افتاد ؛ کلید رو فشردم ؛ روز بد نبینین آیه 82 سوره توبه اومد " فلیضحکوا قلیلا ولیبکوا کثیرا جزاءا بما کانوا یکسبون " کسانیکه از دستور جهاد سرپیچی کردند باید کم بخندند و زیاد گریه کنند بخاطر اعمال و گناهانی که کرده اند .
ریشتر لرزش های چهارستون بدنم از زلزله بم و هائیتی و … هم زد بالا ؛ رگ ، مویرگ ، گلبول سفید ، قرمز، سلول ها و …همه زیر آوارشدن و بی خانمان .
بلند شدم و کنار در جوری ایستادم که دکتر رو می دیدم ؛ زیر دست دکتر ، یه آقا پسر غول و هرکول ، دو برابر من ، داشت گریه می کرد و داد میزد ؛ لبه صندلی رو با دستاش محکم فشار می داد ؛ سینه و شکمش بخاطر گریه بالا و پایین می رفت ؛ پاهاش رو جمع می کرد ؛ دکتر منصوری هم رو سرش با چند تا چاقو و خنجر و شمشیر( البته با سایز کوچیکتر ) می گفت : این درد و عذابا بخاطر گناهاته ؛ چرا به دخترای مردم نگاه می کردی (اینم از ترجمه و تفسیر آیه 82 سوره توبه )
آیه و حرفای دندون پزشک رو تو ذهنم مرور کردم ؛ انگار شأن نزول آیه درد و عذاب های داخل دندون پزشکی بوده . أشهدم رو خوندم.
پدر پسره (با قه قه خنده ): اینجا پل صراطه آقای دکتر !
دکتر (با جدیت و اخم ): نه اینجا در ورودی جهنمه !!!
سکانس چهارم
نوبتم رسید .
دکتر: دهنت رو باز کن بینم .
من : آ آ آ آ
دکتر : اُوه اُوه اُوه خیلی وضعت خرابه ؛ اُوّه چقدر جرم داره ؛ بدو برو از درمانگاه حضرت ابالفضل علیه السلام روبروی باغ ملی عکس بگیر .
من : ها ! ( به سبک "قل مراد" بخوانید)
سکانس پنجم
تو راه درمانگاه ، از بازار جنت رد می شدم (مرکز تریپای خفن) چشام رو محکم گرفته بودم که هیچ دختری رو نبینم شاید عذابم کمتر بشه . شنیده بودم صدقه خشم خدا رو فرو می بره ؛ 100 تومان در راه رفتن و همون قدر در راه برگشتن از درمانگاه سلفیدیم ( پیام بازرگانی : تو بازار یه پسره دیوونه شده بود و با لگد به در دیوار می کوبید و اوضاعی بود برا خودش ).
رسیدم به درمانگاه حضرت اباالفضل علیه السلام ، تا علیه السلام رو دیدم ذهنم از درمانگاه و اسمش منتقل شد به ابو فاضل ؛ یا اباالفضل جان خودت کمک کن (دهه اول محرم هم بود توسل حسابی می چسبید).
سکانس ششم
دکتر منصوری عکس دندونام رو جلوی نور گرفته بود . تو دلم می گفتم اینقدر عذابم نده دیگه
اصلا ولش کن بیا گردنم رو بزن بهتره . تو همین فکرا بودم که ...
دکتر : شما دندونات هیچ مشکلی نداره ؛همه سالمن برو خوش باش . خون اومدنشم مال همین جرم هاست . اگه می خوای جرم گیری کنم .
من : بابا آقای دکتر ، دندونم گاهی درد می کنه.
دکتر : نه بابا سالمن برو ، برو هر وقت زیاد درد گرفت بیا .
حالا از ما اصرار (جان ما بیا دندونام رو ببین عذاب و گناهکار و در جهنم و ... اینا چی شد ؟! ) و از دکتر انکار (تو خوبی و فرشته ای و ثواب و بهشت و ... )
خلاصه هر جوری بود راضیش کردم حداقل جرم گیری بکنه و بعدش هم با خوبی و خوشی رفتم خونه و الان هم در خدمت شما هستم . والسلام
دو نکته اساسی :
۱. حق چاپ فیلم نامه محفوظه البته اقتباس با ذکر منبع بلا مانع است .
۲. این قضیه رو بعد از فوتم نقل کنین (یه وقتی ریا نشه).